تبليغاتX
اینجا کوتنا است ، تمام روستای من - همه چیز به پایان خود نزدیک است
 

تو بیمارستان ، نزدیکی های اتاق عمل، روی نیمکت قدیمی، کنارم نشسته بود. کمی خسته به نظر می رسید. مرد میانسالی که موهای جوگندمی اش خستگی های گذشته اش را بازگو می کرد. کمی بی طراوت بود و انگاری حوصله حرف زدن با هیچ کس را نداشت.

زمستان است و برف سرد می بارید. بلندگو بیمارستان دکتر نجات الهی را به اتاق عمل دعوت می کرد.  راهرو پر از آدم های جور واجور بود که از ما می گذشتند. مادری جوان به همراه فرزند ناخوش اش به اتاق پذیرش نزدیک می شدند.

 صدای ضعیف مرد میانسال دوباره مرا به سمت خود کشید!

 همه چیز به پایان خود نزدیک است.

پچ پچ کنان چیزی را تکرار می کرد!

 کمی فضول شده بودم و می خواستم خودم را به او نزدیک کنم ولی جرات آن را نداشتم و در آرامش نزدیکی با او به پچ پچ اش گوش می کردم

دیگر همه چیز به پایان رسیده بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:8  توسط جلال الدین مشمولی کوتنایی  |